در روزهایی که بتازگی سایه سنگین جنگ از جان و ذهن مردم برداشته شده، بازگشتن به روند عادی کاری شاید شبیه دویدن در مه باشد؛ گامهایی نامطمئن، در فضایی که نه روشن است و نه آشنا. آدمها جنگ را تنها در خبرها و تصویرها تجربه نمیکنند، بلکه در سکوت چشمان خانواده، اطرافیان و همکاران، در مکثهای میان جملهها و در خستگیای که دلیل مشخصی ندارد، حسش میکنند. این همان جاییست که نقش محیط کار، بهعنوان یکی از ستونهای پایداری روانی، پررنگ میشود.
امیر صابری، مدیر سرمایه انسانی فناپ زیرساخت با بیان این مطلب در ادامه گفت: کارکردن پس از بحران از لحاظ روحی، مانند بازسازی خانهایست که بخشی از آن فرو ریخته. عجله برای بازسازی ممکن است باعث شود ترکهای کوچک، دیده نشوند. بنابراین نخستین گام، پذیرش آسیبپذیری است؛ اینکه همه قرار نیست شبیه هم واکنش نشان دهند یا با یک سرعت به «شرایط نرمال» برگردند. گاهی فقط شنیدن، بدون قضاوت یا نصیحت، بهترین کاریست که میشود برای همکارمان انجام دهیم.
شفافسازی انتظارها در محیط کار یکی دیگر از راهکارهاست. در شرایط پرتنش، ابهام بزرگترین منبع اضطراب است. مدیران میتوانند با گفتوگوی صادقانه و باز، کمک کنند تا افراد دوباره به حس کنترل و امنیت برسند. گاهی دانستن اینکه «همه چیز تحت کنترل نیست، ولی ما با همیم»، خودش کافیست.
اما شاید مهمترین عنصر، احیای حس معنا در کار باشد. وقتی دنیا بیرون از ما بیمعنا و آشفته شده، اینکه کار ما بتواند ارزشی خلق کند یا حتی تنها برای لحظهای حس مفید بودن به ما بدهد، میتواند مرهمی باشد. جلسههای کوچکی برای حرفزدن درباره «چرا کار میکنیم» میتواند همین معنا را زنده کند.
فضا دادن به احساسات هم حیاتیست. فرهنگ سازمانیای که فقط بهرهوری را ببیند و از غم، ترس یا خستگی فرار کند، در واقع رنج را به زیر پوست افراد هل میدهد و هزینهاش بعدها سنگینتر میشود. شاید ساده بهنظر برسد، اما راهدادن به گفتوگوهای غیررسمی، شوخی، یا حتی سکوتهای کوتاه مشترک، بخشی از مسیر ترمیم است.
و شاید همه اینها مقدمهای باشد برای ساختن آدمِ تازهای پس از جنگ. نسخهای از ما که اگرچه از لحاظ روحی زخمیتر است، اما ژرفتر فکر میکند، همدلتر گوش میدهد و بیشتر از قبل میفهمد که بودن در کنار هم، چقدر مهم است. ما قرار نیست به آدمِ قبلی برگردیم؛ قرار است با آنچه دیدهایم و تجربه کردهایم، خودمان را دوباره بسازیم — انسانیتر، آرامتر و معناجوتر از پیش.