جنگی برای زنده نگه داشتن سرویس‌ها

جنگی برای زنده نگه داشتن سرویس‌ها

پیش از آغاز جنگ چهل‌روزه، هر روز حرفی شنیده می‌شد که شاید تنش‌ها جدی شود. برای خیلی‌ها این فقط یک موضوع سیاسی بود، اما برای ما داستان فرق می‌کرد. خاطره حمله سایبری پیشین به بانک پاسارگاد هنوز تازه بود و ترس اصلی نه فقط خود جنگ، بلکه تکرار همان ناامنی بود، اینکه دوباره زیرساخت، داده‌ها و سرویس‌هایی که زندگی روزمره مردم به آن وابسته است هدف قرار بگیرد.

روزی که جنگ شروع شد، ما در ساختمان هزاره بانک پاسارگاد جلسه داشتیم. تناقض عجیبی بود، داشتیم درباره پروژه‌ای صحبت می‌کردیم که قرار بود از داده‌ها و سرویس‌های حیاتی در برابر حملات سایبری و شرایط بحرانی محافظت کند. وسط همان بحث‌ها ناگهان صدایی آمد، شبیه رعد، اما سنگین‌تر و ناآشناتر. یکی از بچه‌ها دوید سمت پنجره و گفت: «موشکه!»

اول باور نکردیم. ذهن آدم در لحظه اول واقعیت را پس می‌زند. اما کمتر از چند ثانیه بعد صدای فریاد در ساختمان پیچید: «تخلیه کنید، برید بیرون!»

آن لحظه بیشتر از اینکه ترسناک باشد، گیج‌کننده بود. نمی‌دانستی باید بدوی، بایستی یا اصلاً باور کنی چه اتفاقی افتاده. وقتی بیرون آمدیم، همه یک جور آشفته بودند، نه فقط از صدایی که شنیده بودیم، بلکه از نامعلومی‌ای که ناگهان روی سر همه سایه انداخته بود.

هرکس سعی می‌کرد به‌جوری خودش را به خانه برساند. اما برای بعضی از بچه‌ها، بویژه آنهایی که پردیس بودند، داستان تازه شروع شده بود. دیگر خبری از سرویس برگشت نبود و کسی هم دقیق نمی‌دانست مسیرها امن‌اند یا نه. تماس‌ها پشت سر هم رد و بدل می‌شد، (رسیدی؟)، (راه بازه؟)، (کسی ماشین داره؟) نگرانی فقط این نبود که از محل کار خارج شویم، استرس اصلی این بود که هرکس بتواند سالم خودش را به خانواده‌اش برساند.

 

از شوک انفجار تا آماده‌باش زیرساخت

چند ساعت بعد، وقتی شوک اولیه کمی فرونشست، ذهن ما دوباره برگشت سمت همان چیزی که سال‌ها برایش آموزش دیده بودیم، نکند حمله سایبری هم در راه باشد و همان سناریویی که همیشه درباره‌اش حرف می‌زدیم، حالا کنار جنگ واقعی تکرار شود؟

از همان لحظه کار شروع شد.

خیلی از شغل‌ها در زمان جنگ یا بحران متوقف می‌شوند یا دست‌کم سرعتشان کم می‌شود، اما برای ما که در حوزه زیرساخت اکتیو مرکز داده کار می‌کنیم، بحران دقیقاً زمانی است که کار چند برابر می‌شود. دلیلش ساده است، باید زیرساختی را زنده نگهداری که روی زندگی روزمره مردم اثر مستقیم دارد. اینکه مردم بتوانند خرید آنلاین انجام دهند، بدون مراجعه به بانک پول جابه‌جا کنند و سرویس‌های حیاتی از کار نیافتد.

 

مسئولیتی که دورکاری نمی‌شناخت

ماهیت کار در تیم سرور هم این فشار را بیشتر می‌کند. برخلاف خیلی از حوزه‌ها که بخش زیادی از کارشان از راه دور و با دسترسی ریموت قابل انجام است، تیم سرور در زمان بحران و جنگ بطور معمول ناچار به حضور در تهران و آماده‌باش دائمی است. چرا؟ چون اگر نیازی به حضور در مرکز داده پیش بیاید، اگر تجهیزی دچار مشکل شود یا سرویسی از مدار خارج شود، در نهایت کسی باید حضوری برود و مسئله را حل کند. همین احتمالِ نیاز به حضور فیزیکی، مسئولیت و فشار روانی متفاوتی روی تیم می‌گذارد. شاید این بخشی از واقعیت این حوزه باشد که کمتر درباره‌اش حرف زده می‌شود، اینکه هرکسی وارد این مسیر می‌شود، دیر یا زود باید بداند روزهایی هم وجود دارند که مسئولیت، فقط پشت مانیتور و دسترسی ریموت خلاصه نمی‌شود.

به همین خاطر فشار جنگ برای ما فقط صدای موشک و اخبار نبود، فشار کاری هم بود. از یک طرف نگرانی امنیتی و از طرف دیگر راه‌اندازی سایت دیزستر (سایت بحران) و حفظ سرویس‌ها. بعضی از بچه‌ها باید برای نصب تجهیزات به مرکز داده می‌رفتند، همان روزهایی که خبر می‌رسید مراکز زیرساختی هم از خطر دور نیستند.

 

سناریوهایی برای تاریک‌ترین روزها

شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا نه خود موشک‌ها، بلکه سناریوهایی بود که باید برای‌شان آماده می‌شدیم. ترس از قطعی برق، از کار افتادن خطوط تلفن همراه یا حتی تلفن ثابت و فکرکردن به اینکه اگر همه راه‌های ارتباطی قطع شد چه باید کرد. ساعت‌ها درباره سناریوهای مقابله با از دست رفتن داده‌ها صحبت می‌کردیم، درباره اینکه اگر هیچ ارتباطی وجود نداشت، چه کسانی باید حضوری به مراکز داده بروند و چطور سرویس‌ها را زنده نگه دارند. عجیب اینجا بود که این سناریوها، بیشتر از اینکه آرامش بدهند، ترسناک بودند. هیچ تجربه واقعی برای تکیه‌کردن وجود نداشت و باید فقط برپایه احتمالات جلو می‌رفتیم، شبیه حرکت‌کردن در تاریکی، با این امید که تصمیم امروز، فردا تبدیل به بحران نشود.

با همه این شرایط، کار ادامه داشت. روزهایی که از ۸ صبح تا ۲ نیمه‌شب پشت سیستم بودیم و وسط کار، لرزش خانه با صدای موشک قاطی می‌شد. در گروه‌ها هم مکالمه‌ها رنگ دیگری گرفته بود: (صدا سمت شما بود؟) (شدید زد؟) (بچه‌ها خوبین؟ یه خبر بدین)

شاید عجیب به نظر برسد، اما میان آن همه اضطراب، تماس‌های روزانه با همکارها تبدیل به بخشی از دوام آوردنمان شده بود. حرف می‌زدیم، حال هم را می‌پرسیدیم و گاهی حتی می‌خندیدیم، نه از بی‌خیالی، بلکه شاید برای اینکه فشار آن روزها کمی قابل تحمل‌تر شود.

این وضعیت تا روزهای آخر سال و فرارسیدن نوروز، حدود بیست روز ادامه داشت. نوروز از راه رسید، اما نه با آرامش همیشگی، بلکه زیر سایه جنگ، خستگی و مسئولیتی که هنوز روی دوش‌مان بود. با این حال، ماجرا با تحویل سال تمام نشد. جنگ و پیامدهایش حدود ۱۸ روز دیگر هم ادامه پیدا کرد و همان اضطراب، همان آماده‌باش و همان فشارکاری همچنان همراه ما ماند، انگار تقویم عوض شده بود، اما حال‌وهوای روزها هنوز همان بود.

وقتی وجدان، شیفت کاری را تعیین می‌کند

در یکی از همان روزها، با یکی از همکاران که خانه‌اش در منطقه پرخطری بود تماس گرفتم. ازش پرسیدم: «چرا نرفتی شهرستان پیش خانواده؟» انتظار داشتم از نگرانی، شرایط کار یا ناتوانی در جابه‌جایی بگوید. اما جوابش چیز دیگری بود، چیزی که هنوز در ذهنم مانده است. گفت: «اگه من برم و یه کاری پیش بیاد، ما آنکال(گوش‌به‌زنگ) باشیم و من نباشم، ممکنه یکی دیگه مجبور بشه جای من بره مرکز داده. اگه اون‌وقت برایش اتفاقی بیفته، من دیگه تا آخر عمر نمی‌تونم خودمو ببخشم!»

آن لحظه فهمیدم چیزی که آن روزها سرپا نگهمان داشته بود، فقط تجهیزات، سناریوهای بحران یا تجربه فنی نبود، بخشی از آن، حس مسئولیتی بود که بین آدم‌های تیم جریان داشت.

صدای موشک، صدای فن سرورها

پایداری در روزهای ناآرام

شاید خیلی‌ها جنگ را فقط از پشت خبرها دیده باشند، اما برای ما، جنگ فقط صدای موشک نبود. جنگ برای ما صدای فن سرورها بود که با صدای انفجار درهم می‌آمیخت، نگرانی برای آدم‌هایی که باید سالم به خانه برمی‌گشتند و مسئولیتی که اجازه نمی‌داد سیستم‌ها خاموش شوند. جنگ برای ما جایی میان ترس و وظیفه جریان داشت، جایی که باید با وجود تمام ندانستن‌ها، همچنان زیرساخت را سرپا نگه می‌داشتیم. شاید به همین خاطر است که وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، بیشتر از هر چیز به داشتن چنین همکارهایی افتخار می‌کنم.

 

محمد سینا خضر
مسئول فنی مدیریت زیرساخت‌های سروری فناپ زیرساخت
مقالات مرتبط
پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند *